تبليغاتX
زمانی برای شکفتن
زمانی برای شکفتن
ستایش،هنگام نو رستن را
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/07/14 توسط علی رضا |

سلام دوستان.اول از همه بخاطره اینکه دیر آپ کردم عذر میخوام.در بین شما کسی هست که مجله موفقیت رو بخونه.من هر از چند گاهی میخونم.مجله خوبیه.اگه تا بحال نخوندین یکبار امتحانش ضرر نداره؛بگذریم،مطلبی ازش خوندم که برام جالب بود گفتم بزارم تو بلگ تا شما هم کمی راجع بهش تامل کنین.من هیچ وقت نمیگم نظر بدین چون میدونم شما خیلی بهم لطف و محبت دارین.

جوجه تیغی 

هوا به شدت سرد شده بود.شیوانا در دهکده راه میرفت،جوان افسرده ای را دید که روی سنگی نشسته و با خودش حرف میزند.شیوانا نزد او رفت و روی شانه اش زد و دلیل اندوهش را پرسید.مرد جوان گفت:خانواده ای هستیم بزرگ شامل چندین خواهر و برادر که در کنار هم در یک باغ بزرگ زندگی می کنیم.مشکل اینجاست که برای کار کردن و کسب درآمد به همدیگر نیازمندیم اما از سوی دیگر تقریبا تمام اعضای خانواده به محض اینکه کنار هم قرار می گیرند بی دلیل به جان هم می افتند و دعوا و دردسر بر پا می شود.از یک طرف      نمی توانند جدا از هم زندگی کنند ولی از سوی دیگر به محض اینکه فرصتی برای دور هم جمع شدن پیدا میشود جرقه ای کافیست تا مجادله و دردسر شروع شود.شما بگویید چه کنم؟

شیوانا  با لبخند پرسید:آیا در باغ شما جوجه تیغی هم هست؟

مرد جوان با تعجب گفت:بله!همین امروز صبح چند تایی را دیدم که از سرما تقریبا یخ زده بودند.

شیوانا با تبسم گفت:دو تا از این جوجه تیغی ها را با احتیاط بگیر و نزد جمع ببر و به آنها بگو که این موجودات تیغی وقتی سردشان میشود مجبورند کنار هم قرار بگیرند.ولی وقتی خیلی به هم نزدیک میشوند    تیغ هایشان به همدیگر میخورد و در نتیجه مجبورند با فاصله از یکدیگر بایستند.برای همین همیشه سرمایی هستند.شما اهالی خانه هم قبول کنید که برای ادامه ی زندگی مجبورید کنار هم زندگی کنید.پس وقتی کنار هم قرار میگیرید لباسهای تیغ دار را از تنتان درآورید و زبان تیز و گزنده تان را در کام نگه دارید و اجازه دهید که از گرمای در کنار هم بودن کسی یخ نزند و افسرده نشود.در غیر اینصورت فرجامی جز سرنوشت این جوجه تیغی های یخ زده نصیب جمع نخواهد شد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/07/01 توسط علی رضا |

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فیل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد
پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،
غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1388/06/15 توسط علی رضا |

ازوقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید.. از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید.. از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!! چون او مادرم را برد پیش خودش که او هم گریه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!! چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!! و من تنها خدا را دوست دارم.

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/05/30 توسط علی رضا |

رمضان

سلام عرض میکنم خدمت دوستان همیشگیه خودم.ببخشید که دیر به دیر آپ میکنم و دیر به دیر بهتون سر میزنم.مشکلاتم زیاد شده.ولی همیشه بیادتون هستم.ممنون که بهم سر میزنید و ازم خبر میگیرید.

حلول ماه پر برکت و عزیز رمضان که بهترین ماه خداست را به همه ی دوستان گلم تبریک میگم.تو این روزها برای هر کسی که به ذهنتون میاد دعا کنید مخصوصا برای جمع خودمون.ما رو هم از دعاهای خوبتون تو سحرها و افطاری هاتون بی نصیب نکنین. از این ماه پر برکت به نحو احسن استفاده کنین.من خودم این ماهو خیلی دوست دارم.باز هم میگم برای همه ی مریضها دعا کنین.میدونم که همتون پیش خدا عزیزین.همیشه به یادتونم.

///همیشه سبز باشین در پناه خدا///

رمضان2

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/05/30 توسط علی رضا |

چقدر سخته که عشقت روبروت باشه******* نتونی هم صداش باشی 
چقدر سخته که يک دنيا بها باشی
******* نتونی که رها باشی
چقدر سخته
...

چقدر سخته که بارونی بشی هر شب******* نتونی آسمون باشی
چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و ديوار
******* نتونی همزبون باشی

چقدر سخته...

"چه بدبخته قناری که بخونه ، اما روياش حسه بيرونه
 
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون، غمش يک قطره بارونه"

چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه******* ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته که عشقت آسمون باشه******* ولی آسون بگن چنده

چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه******* نتونی ناجيِش باشی
چقدر سخته که موندن راه آخر شه******* نتونی راهيِش باشی

چقدر سخته توو خونت عين مهمون شی******* بپوسی خسته بيرون شی

چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی******* ولی توو سينه داغون شی

چقدر سخته که يک دنيا صدا باشی******* ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی

چقدر سخته که نزديک خدا باشی******* ولی غرق ادا باشی

"
چه بدبخته قناری که بخونه، اما روياش حسه بيرونه

چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون، غمش يک قطره بارونه"

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/05/02 توسط علی رضا |

روزی از روزها ،

شبی از شب ها ،

خواهم افتاد و خواهم مرد ،

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .

تا هرچه دورتر بیفتم ،

تا هرچه دیرتر بیفتم ،

هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم ،

همین .

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/04/26 توسط علی رضا |

یه سلام به گرمی این روزها به دوستهای با معرفته خودم.امیدوارم حالتون خوب باشه.

ببخشید بی معرفتی کردم نیومدم.بازهم به معرفته شما.

مشکلاتی برام پیش اومده که تا مدتی مجبورم دیر به دیر بهتون سر بزنم.دیره دیمم که نه،سعی میکنم جمعه ها آپ کنم.منو فراموش نکنینا!منم همیشه به یادتون هستم.الان هم شب دیر وقته بیشتر وقتتونو نمیگیرم.

همیشه سبز باشین در پناه خدا.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/04/09 توسط علی رضا |

سلام دوستان.امیدوارم حالتون خوب باشه.

امروز با یک عکس اومدم.این عکس برای خودم جالب بود.خواستم برداشت و نظرتونو راجع به این عکس بدونم.دوستانی که مایل نیستند برداشتشونو از عکس بالا به صورت عمومی بفرستند میتونند بصورت خصوصی برام بفرستند.

همیشه سبز باشید در پناه تنهاترین تنها

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/04/08 توسط علی رضا |

دانه اولی گفت :

" من ميخواهم رشد کنم!من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالای سرم پخش کنم...من ميخواهم شکوفه های لطيف خودم را همانند بيرق های رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم...من ميخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هايم احساس کنم "
و بدين ترتيب دانه روئيد .
دانه دومی گفت :
"
من می ترسم.اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم،نمی دانم که در آن تاريکی با چه چيزهايی روبرو خواهم شد.اگر از ميان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم،امکان دارد شاخه های لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند؟ تازه،اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند،احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ريشه بيرون بکشد .
نه،همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصيبم شود .
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .
مرغ خانگی که برای يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوایل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد .

همین است اگر از فرصتها که در طول زندگی روبروی ما قرار میگرند استفاده نکنیم ممکن است دیگر فرصت شکوفایی و تازه شدن و جوانه زدن را پیدا نکنیم.پس از هر چیزی به سادگی نگذریم.فرصتهای کوچک ممکن است درون مایه ی پرباری داشته باشند.با تامل بیشتری به اتفاقات اطراف بنگریم.برای هر کسی زمانی وجود دارد برای شکفتن فقط باید پیدایش کند.

نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/04/06 توسط علی رضا |
روزی يک مرد ثروتمند پسر بچه ی کوچکش را به يک ده برد تا به او نشان دهد که مردمی که آن جا زندگی می کنند چقدر فقير هستند.آن دو يک شبانه روز در يک خانه ی محقر يک روستايی مهمان بودند.
در راه بازگشت ودر پايان سفر مرد از پسرش پرسيد: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر.
پدر پرسيد: ايا به زندگی آن ها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد : بله.
وپدر پرسيد: چه چيزی از اين سفر ياد گرفتی؟
پسرک کمی انديشيد و به آرامی گفت :فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آن ها ۴ تا.
ما در حياطمان يک فواره داريم و آن ها رودخانه ای دارند که نهايت ندارد.
ما در حياطمان فانوس های تزيينی داريم و آن ها ستارگان را دارند.
حياط ما به ديوارهايش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست.
با شنيدن حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود.
پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر ...تو به من نشان دادی که ما چقدر فقير هستيم.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/04/04 توسط علی رضا |

سلام دوستان گلم.امیدوارم ساعات خوشیو تا به این لحظه پشت سر گذاشته باشین.

از نظرهایی که برام گذاشتین و برای کنکورم دعا کردین خیلی ازتون ممنونم.خوشحالم که رفقایی مثله شما دارم.

امروزم کنکور داشتم ساعت 8 صبح،گروه آزمایشی ریاضی.انصافا سئوالاتش سخت بود.ولی خوب یا بد تموم شد.اصلا ازم نپرسین چیکار کردی چون نمیدونم چیکار کردم.فقط اومدم اول از محبتتون تشکر فراوون کنم بعدش یه عذرخواهی به خاطر اینکه به وبلاگتون تو این چند روزه کم سر زدم یا سر نزدم خلاصه عذر تقصیر ما را بپذیرید.بعدش این هم بگم که از شنبه با آپ های جدید میام.منتظر حضور گرمتون هستم دوستان.اینکه شمارو دوستان خودم میدونم امیدوارم منو قبول داشته باشین.خلاصه از همه چی ممنون.تا شنبه که نه همیشه به خدای بزرگ میسپارمتون.

همیشه سبز باشین در پناه او که این همه لطف به بنده هاش داره و این همه نعمت به بنده هاش داده بدون اینکه ذره ای از بندش توقع داشته باشته.خدامون بهترنه بهترینه بهترینه ...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/03/26 توسط علی رضا |

سلام،حالتون چطوره؟خوش میگذره؟

امروز اومدم تا با هم دعا کنیم.

خدايا! ...

رحمتی کن ،
تاايمان ،
نام و نان برايم نياورد! ...
قوتم بخش ،
تا نانم را ،
و حتی نامم را ،
در خطر ايمانم افکنم! ...
تا از آنانی نباشم که ،
پول دين را می گيرند ،
و برای دنيا کار می کنند! ...
بلکه از آنانی باشم که ،
پول دنيا را می گيرند ،
و برای دين کار می کنند
  ! ...

"دکتر علی شریعتی" 

                    دعا2                                        

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1388/03/24 توسط علی رضا |

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.

کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم؟

 خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟

 و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو    می آموزد که چگونه دعا کنی.

 کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد.

خدا گفت: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.

 کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همیشه در کنار تو هستم.

 در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...

مادر2

*******************************************************************************

مادر یعنی "میم" مهربانی،"الف" استقامت،"دال" دلدادگی و" ر"رحمت

ای مادر،جانم به فدای وجودت که وجودم به وجودت بوجود آمد.

...:::تولد حضرت فاطمه زهرا(س)و روز مادر را به تمام مادران و زنان ایرانی تبریک میگویم:::...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/03/21 توسط علی رضا |

سلام دوستان.امیدوارم حالتون خوب باشه.

قالب وبلاگمو عوض کردم.خوبه؟

راستش برخی از دوستان لطف کردن و پیشنهاد دادن که قالب وبلاگتو عوض کن چون مشکی و...

منم که به نظراتون اهمیت خاصی قائلم برای همین تصمیم گرفتم تم وبلاگو عوض کنم.خیلی دنبال یه تم با زمینه روشن و ساده بودم.وگرنه زودتر اینکارو میکردم.تغییر تو هر چیزی لازمه.منم این کارو کردم.امیدوارم خوشتون بیاد.اگر هم خوشتون نیومده بگین تا عوضش کنم.راستی یه مطلبه دیگه.ممکنه تو این چند روز دیر به دیر آپ کنم آخه کنکور دارم.بخاطر همین اگه دیر بهتون سر زدم به حسابه بی معرفتی نذارین.برای دومین ساله که کنکور میدم.نکه ساله پیش قبول نشده باشما،تو اون رشته که میخواستم قبول نشدم.با خودم گفتم که یکسال دیگه فرصت دارم.ببینیم امسال چه گلی به سرمون میزنیم.درسم که کم خونم.برام دعا کنین دوستان.یا ساله بعد دانشجوییم یا زیر پرچم...

::::به اطراف با دقت بیشتری بنگریم.همیشه سبز باشید در پناه خدا::::

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/03/20 توسط علی رضا |
زندگی1

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد، اما ميترسيد حركت كند، ميترسيد راه برود، ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذار اين مشت زندگي را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگي كرد.
فرداي آن روز فرشته ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"

زندگی2

**************************************************************

جملات بزرگان که خوندنش خالی از لطف نیست:

زندگی بدون عشق همچون درختی است بدون شکوفه و باروبر. "جبران خلیل جبران"

شما فقط برای یک بازدید کوتاه اینجا هستید،پس هرگز از درنگ کردن وبوییدن گل ها دریغ نورزید."والتر سی هیگن"

زندگی یک جاده پر پیچ و خم است که باید تمام لذتت را از منظره هایش ببری چون ته این جاده یک تابلو هست که نوشته : دور زدن ممنوع!

زندگی انسان رمانی است که نگارنده آن خداوند است.«هانس کریستین اندرسن»

جمله پایانی:

چشم ها را باید شست         جور دیگر باید دید

زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است.

از همین امروز به دور و برمون بیشتر بنگریم و حتی برای یک روز زندگی کنیم،فردا دیر است.

مثله سرو همیشه سبز و بلند قامت باشید،نگذارید مشکلات زندگی همچون تبری بر قامتتان باشد،محکم باشید در پناه خدا.زندگی زیباست زندگی باید کرد.

امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد؟؟!!!

زندگی3

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/03/18 توسط علی رضا |

پیله

به كرم سبز بيانديش . بيشتر زندگانيش را روي زمين مي گذراند .

به پرندگان حسد مي ورزد و از سرنوشت و شكل كالبدش خشمگين است .
مي انديشد : من منفورترين موجوداتم ; زشت , كريح , و محكوم به خزيدن روي زمين .
اما يك روز مادر طبيعت از كرم مي خواهد پيله اي بتند .
كرم يكه مي خورد ... پيش از آن هرگز پيله نساخته .
گمان مي كند بايد گور خود را بسازد, و آماده مرگ مي شود .
هر چند از زندگي خود تا آن لحظه ناخوشنود است , به خدا شكوه ميبرد :
خدايا , درست زماني كه به همه چيز عادت كردم , اندك چيزي را هم كه ‌دارم از من مي گيري.
خود را نوميدانه در پيله حبس مي كند و منتظر مي ماند .
چند روز بعد در مي يابد كه به پروانه زيبا تبديل شده .
مي تواند به آسمان پرواز كند و بسيار تحسينش كنند .
از معناي زندگي و برنامه هاي خدا شگفت زده است.

پروانه

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/03/12 توسط علی رضا |

دنیا

آدمی اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست، زيرا اگر بسيار كار كند، می‌گويند دیوانه است ! اگر كم كار كند، می‌گويند تنبل است! اگر بخشش كند،مي‌گويند افراط مي‌كند! اگر جمعگرا باشد، می‌گويند بخيل است! اگر ساكت و خاموش باشد می‌گويند لال است!!! اگر زبان‌آوری كند، می‌گويند ورّاج و پرگوست...!

اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گويند رياكاراست!!! و اگر نكند میگويند كافراست و بی‌دين .........
لذا نبايد بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد و جز ازخداوند از احدی نبايد ترسيد
."شیخ بهایی"

بعد از خوندن این گفته ها از شیخ بهایی یاد این جملات از دکتر شریعتی افتادم که چه خوب گفت:

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/03/11 توسط علی رضا |

گریه

هنگامی که به دنیا می آیی همه می خندند در حالی که تو می گریی ،

پس ای عزیز زندگیت را چنان بگذران که در روز مرگ در حالی که همه می گریند،
تو تنها کسی باشی که می خندی .

"دکتر علی شریعتی"

زندگی7

نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/03/09 توسط علی رضا |

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد،همه مي گفتند:تو به هيچ دردي نمي خوري...يک شب که مداد رنگي ها توي سياهي کاغذ گم شده بودند،مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/03/06 توسط علی رضا |

سلام دوستان گلم.شهادت دخت نبی اکرم (ص) و بزرگ بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا(س) را به شما تسلیت میگم. به همین مناسبت من 64 اسم و لقب آن حضرت را همراه معنی اونا تهیه کردم که میتونین با کلیک بر روی ادامه مطلب مشاهده کنید.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/03/04 توسط علی رضا |

فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذیرفت.
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، ناامید و در عذاب بودند. هرکدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوی آن ها بود، بطوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان می دهم.
او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم، همان قاشقهای دسته بلند. ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند.
آن مرد گفت: نمی فهمم؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه در اتاق دیگر بدبخت هستند، باآنکه همه چیزشان یکسان است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در اینجا آن ها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند.
هر کس با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد، چون ایمان دارد کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.
غذای روح - آن لاندرز

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/02/31 توسط علی رضا |

يک دانشمند آزمايش جالبي انجام داد؛
اون يک اکواريوم شيشه اي ساخت و اونو با يک ديوار شيشه اي دو قسمت کرد .
تو يه قسمت يه ماهي بزرگتر انداخت و در قسمت ديگه يه ماهي کوچيکتر
ماهي کوچيکه تنها غذاي ماهي بزرگه بود و دانشمند به اون غذاي ديگه اي نمي داد
او براي خوردن ماهي کوچيکه بارها و بارها به طرفش حمله مي کرد، اما هر بار به يه ديوار نامرئي مي خورد. همون ديوار شيشه اي که اونو از غذاي مورد علاقش جدا مي کرد .
بالا خره بعد از مدتي ازحمله به ماهي کوچيک منصرف شد.
او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواريوم و خوردن ماهي کوچيکه کار غير ممکنيه .
دانشمند شيشه ي وسط رو برداشت و راه ماهي بزرگه رو باز کرد
اما ماهي بزرگه هرگز به سمت ماهي کوچيکه حمله نکرد
ميدانيد چرا؟
اون ديوار شيشه اي ديگه وجود نداشت، اما ماهي بزرگه تو ذهنش يه ديوار شيشه اي ساخته بود.
يه ديوار که شکستنش از شکستن هر ديوار واقعي سخت تر بود اون ديوار باور خودش بود. باورش به محدوديت. باورش به وجود ديوار. باورش به ناتواني

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/02/28 توسط علی رضا |

 در بیمارستانی، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره   می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون روحی تازه می گرفت.
مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت. این پارک دریاچه زیبایی داشت. مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های بادی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، منظره زیبایی به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد.
مرد دیگر که نمی توانست آنها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
یک روز صبح، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با کمال آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمین بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.
مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد. حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند.
هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد، در کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد.

مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او تو صیف کند؟
پرستار پاسخ داد: «شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی       نمی توانست این دیوار را ببیند.»

نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/02/26 توسط علی رضا |

پسر کوچکی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد.
او در مدت زندگیش،
296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده یک دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.
در برابر بدست آوردن این
13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی که از شکلی به شکلی دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/02/24 توسط علی رضا |

زنی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او یک بسته بیسکویت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.
وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: "بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد"
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: "حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟"
مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگر خیلی پررویی می‌خواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت ورودی اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه ی بیسکویتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکویت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/02/23 توسط علی رضا |

دو خط موازي زاييده شده اند پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .... خط دومي از هيجان لرزيد خط اولي : .... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي .... !
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند . “

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/02/22 توسط علی رضا |

دواستاد هندی،عشق راچنین تعریف می کنند:

اوشو(osho):عشق ورزیدن به معنای واقعی کلمه،تجربه ای شاهانه است،چون همچون یک امپراتور رفتار می کنید. تمنای عشق تجربه ای گدایانه است. هرگز همچون یک گدا نباشید؛همواره یک امپراتور باشید.

نیسارگاداتا مهاراجه((Nisargadatta Maharaj: رنج از آرزو می آید. و احساس یگانگی هرگز      نمی تواند سرکوب شود- آن چه سرکوب می شود،آرزوی باز شناختن است. این آرزو نیز،همانند هر چیز کاملا ذهنی،یک نیرنگ است.

متن زیر بر دیواری در شهر بوئنس آیرس نوشته شده وتوسط فابیانا لیبولدی تفسیر شده است:
اگر کسی را دوست دارید،آزادش بگذارید. اگر به سوی شما بازگشت،به خاطر آن است که چنین بایسته بوده است. اگر بازنگشت،به خاطر آن است که چنین بایسته بوده است.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/02/21 توسط علی رضا |

بدون شرح

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/02/07 توسط علی رضا |

- هنگامی که مقدمات نعمت ها به شما می رسد دنباله آن را به واسطه شکرگزاری از آن خود سازید.

- در هر نعمتی برای خداوند حقی است،کسی که حقش را ادا کند،نعمت او را افزون تر کند و کسی که کوتاهی کند،نعمت را در خطر زوال قرار می دهد.

- نعمتی که شکرگزاری نشده باشد همانند گناهی است که آمرزیده نشده است.

- چنین نیست که خداوند سبحان راه شکر را بر کسی بگشاید و راه فزونی را بر وی ببندد.

- هرکس به نیکی خود منت گذارد ،سپاسگزاری خود را از بین برده است.

- اگر روزی بر دشمنت پیروز شدی به شکرانه این توانگری او را ببخش.

- اظهار توانگری از سپاسگزاری است.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/02/07 توسط علی رضا |

- هر بزرگی بعد از تحمل سختی بوجود می آید.

- اگر صبور نیستی خود را به صبر وادار کن،زیرا کم پیش می آید کسی خود را شبیه گروهی کند و یکی از آنها نشود.

- عجله پیش از توانستن و تعلل پس از فرارسیدن زمان مناسب،هر دو از نادانی است.

- خویشتنداری بر دو گونه است:خویشتنداری بر آنچه خوشایند تو نیست و خویشتنداری به آنچه مورد علاقه توست.

درباره وبلاگ

هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در دل خویش به آن بگو :دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه های تو سر زند ، فردا در دل من شکوفا می شود .عطر دل انگیز تو، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود.
سلام،خوش آمدید::یادگاری یادتون نره::

ariayi_javid7@yahoo.com
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
Blog Skin